تبليغاتX
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است...

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است...

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است

 بعضی  وقتا دلت میخواد به بعضی از ادمها فقط نگاه کنی ولبخند بزنی...بدون اینکه نشون بدی از حماقتش بیزاری...نگاهش کنی و اجازه بدی به حماقتش ادامه بده و تو روز به روز بیشتر ازش متنفر شی...به حماقتش ادامه بده که تو دیگه دلیلی برای دوست داشتنش نداشته باشی...که ازش متنفر شی و عذاب وجدان لعنتی هم سراغت نیاد. بعضی وقتا دلت میخواد هیچ کمکی به کسی که همیشه کمکت کرده نکنی...دلت میخواد ناجوانمردانه رفتار کنی ومیکنی. بعضی وقتا فقط همون کاری رو میکنی که دلت میخواد و هیچ اهمیتی نمیدی که عواقبی که میاد سراغت چه بلایی سرت میاره. گاهی بدون اینکه بدونی چرا خارج از قاعده و قانونهای خودت رفتار میکنی....اونموقع احساس میکنی یه آدم دیگه شدی... آدمی که در عین دیوانگی فرهیخته و عاقلانه عمل میکنه آدمی که ظلم میکنه در حالی که به شکل دیوانه واری عادله....آدمی که شبیه هیچکس نیست.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:5  توسط هانیه  | 

یادش به خیر

یادش به خیر اون موقعی که هر ۲ ماه یه بار این وبلاگ آپ میشد. حالا اگر سالی یه بارم بهش سر بزنم تعجب میکنم. شاید چون وقتی میام اینجا میفهمم چقدر همه چیز عوض شده. چقدر من و اطرافیانم بزرگ شدیم و چقدر آرزو ها و امیدهامون فرق کرده. این همه تغییر باعث میشه دلم بگیره. دلم بگیره به یاد روزهایی که ته کلاس مینشستیم و خوراکی میخوردیم. به یاد روزهایی که کف حیاط مدرسه بدون ترس از اینکه مانتو هامون کثیف بشه ولو میشدیم و چرت و پرت میگفتیم. به یاد روزهایی که منتظر اتوبوس وامیستادیم. به یاد روزهایی که متروی نواب واسمون یه جای همیشگی بود. به یاد همه ی خاطره هایی که داشتیم. اما الان.... شاید به خاطر همین تغییراته که از اومدن به اینجا رو انقدر پشت گوش می اندازم. اما هر وقت هم که میام آخرش به یه سوال میرسم که واسه خودم هم جواب نداره. وقتی همه چیز انقدر راحت و زود تغییر میکنه چرا ما آدمها انقدر واسه همه چیز حرص میزنیم؟ چرا این جمله که همه چیز خود به خود تو دست زمان تغییر میکنه واسمون انقدر غیر قابل باوره؟
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 20:39  توسط هانیه  | 

....هو الوهاب

من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد محتاجم...

دلم می خواد دستامو دو طرف تنم بار کنم و فریاد بکشم.....فریاد خوشحالی...

وقتی بعد از یه عمر روی تار مو راه رفتن یهو چشمت به یه پل پهن می افته....

وقتی بعد ار یه عمر دنبال ده شاهی گشتن چشمت به ده هزار تومنی می افته...

وقتی در به در دنبال جرقه میگردی و یهو دور نمای یه دکل برق رو می بینی...

وقتی دنبال یه شمع می گردی و یهو چشمت به خود خورشید می افته...

وقتی یه قطره آب می خوای و چشمت دریا رو پیدا می کنه...

وقتی کارت با یه سنگ ریزه راه می افته و کوه تمام قد جلوت قد علم می کنه....

وقتی همه ی این اتفاقها می افته....

دلت می خواد دستاتو از دو طرف باز کنی و فریاد بکشی... فریاد خوشحالی...

تازه میرسی به حس الان من...تازه میفهمی چی دارم پشت هم بلغور می کنم...اونوقت اگه مثل من سر تا پات رو گناه گرفته باشه بی اختیار به این فکر می کنی که خدای من چقدر وهابه...وهاب یعنی بخشنده........یعنی می بخشه چیزی رو که عمراً اندازه ی قد و بالای تو نیست....

فعلاً.....تا بعد.....بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط هانیه  | 

بازم عید...........بی او

سلام....

عید فطرتون مبارک!!!

امروز یه قاعده ی یه گاو غذا خوردم!

ماه رمضون که شروع می شه می گم اخ جووووووووون ماه رمضون........تموم که می شه می گم اخ جووووووووون تموم شد!!!

ولی حالا جدا از شوخی........دعا کنید عید فطر بعدی رو با حضرت مهدی شادی کنیم و دیگه توی دعاهامون نگیم ( اللهم عجل لولیک الفرج)....به جاش شکر خدا رو بکنیم از اینکه ولی خدا سایه اش بالا سرمونه!

فعلاً.......تا بعد.......بای

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 18:18  توسط هانیه  | 

سلام........

اگر به اخرین پستم نگاه کنی مال مهر هشتاد و هفته.......حالا در استانه ی مهر ۸۹ اومدم!!

حالا بعد از ۲ سال خیلی چیزا عوض شده....بچه های مدرسه ای که ازشون نوشتم حالا مهر دارن میرن دانشگاه...واقعا بزرگ شدیم؟؟؟؟ (امشب واسه بار هزارم این سوالو از خودم می پرسم)

توی این یه سالی که گذشت وقتی به وبلاگم فکر می کردم می گفتم: اگه پاک نشده باشه یه عالمه حرف براش دارم.....یه عالمه!!!  ولی حالا که بعد از ۲ سال دوباره دارم اپ می کنم می بینم هیچ حرفی از این دو سال ندارم .... حالا که فکر می کنم می بینم این ۲ سال هم مثل همه ی این ۱۸ سال گذشت. اگه شادی و ارامش و هیاهو و غم و ناراحتی داشت مثل سالهای پیش داشت یه ذره بالا و پایین. حتی فکر کردن بهشون وقت تلف کردنه. بی خیال همشون......تازه دارم یاد می گیرم توی حال زندگی کنم  پس بی خیال همشون.....

حس خوبیه جدا شدن از مدرسه.........ولی اگه بخوام رو راست باشم یکم دلم واسه مدرسه و شیطنتهاش تنگ می شه ولی نه انقدر که ارزو کنم اون روزها برگرده.....تازه دارم نفس میکشم!!!

فردا نتیجه های نهایی اعلام میشه....فردا مشخص می شه راه هر کدوممون از کدوم دانشگاه رد میشه!

می رم و امیدوارم که دفعه ی بعد بین دوتا پست انقدر فاصله نباشه!

یعنی بازم می یام بنویسم.......یا سرم انقدر شلوغ می شه که باز یادم میره وبلاگمو؟؟؟ نمیدونم  هرچی خدا بخواد ........

فعلاً.....تا بعد.....بای!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:28  توسط هانیه  | 

امام زاده صالح...

سلام

خوبيد؟

خوشيد؟

سلامتيد؟

خب خدا رو شكر...

منم خوفم...

جاتون خالي 4 شنبه رفتيم .... امام زاده صالح

اونم چه امام زا ده اي...

ساعت 2 از مدرسه كه تعطيل شديم...

وضو گرفتيم و راه افتاديم...

من...ستاره...ثمين...لادن...لاله...سپيده

رفتيم تو ايستگاه و منتظر اتوبوس انقلاب شديم كه زود اومد

رفتيم نواب  پياده شديم

بعدشم رفتيم تو مترو...از نواب رفتيم ايستگاه امام خميني از اونجا هم رفتيم ميرداماد

حالا همينجوريم داره چشم من ميسوزه و اشك مي ياد...(ستاره بادوم زميني مصموم به خوردمون داده بود)

ميرداماد كه پياده شديم اول من رفتم چشممو شستم بعد رفتيم اتوبوس تجريش سوار شديم

اتوبوسه اول تند مي رفت...بعد هي يواش كرد...بعد تصادف كرد...بعد ما پياده شديم....بعد دوباره تصادف كرد كه ايندفعه ما رفتيم يه اتوبوس ديگه سوار شديم

تازه انقدر دير رسيديم .... من مي خواستم ساعت 7 كلاس زبان هم برم...(فكر كن!!!)

خلاصه....تا رسيديم امام زاده هول هولكي يه نماز خونديمو ساندويچ فلافل خورديم و زيارت كرديمو دوئيديم اومديم بيرون (كلا شد يه ربع)

تو ترمينال از هم جدا شديم...من و ثمين باهم....لاله و لادن و سپيده وستاره هم با هم...راه افتاديم طرف خونه

منو ثمين از همون راهي كه اومده بوديم برگشتيم

ساعت 8:45 هم خونه بودم

اين همه راه رفتيم حالا اون راه سر راسته كه بايد مي رفتيم چي بود:

رفت: اتوبوس انقلاب- اتويوس تجريش

برگشت:  ميني بوس صادقيه...خونه

فعلاً... تا بعد... باي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:58  توسط هانیه  | 

یه دنیا آرزوی خوب...

سلاااااااااااااااام!!

خوبید؟

خوشید؟

سلامتید؟

منم خوبم!

ببینید ایندفعه چقدر  زود اومدم!!

من یه عالمه خوشحالم!

بگم چرا؟

الان میگم!

من تو این تابستون یه عالمه آرزو   داشتم. هیچکدومش بر آورده نشد!

منم کلی دپرس شدم!

تا همین دیروز...یعنی دوشنبه!

خوشحال بودم که اگه آرزوهام برآورده نشده...حد اقل ماه رمضون کلی خوش میگذره!

بعدش...

امروز...

در عرض ۲ ساعت کل آرزوهام برآورده شد...کف کردم

الانم کلی خوشحالم!

راستــــــــــــــــــــــــي...

۲۰ روز ديگه تازه اول بدبختيه....اول مهر!!

اميدوارم اين ۲۰ روز يه عالمه بهتون خوش بگذره!

سر سفره ي افطارتون منو از دعاي خيرطون بي نصيب نكنين!

التماس دعا

فعلاً...تا بعد...باي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:34  توسط هانیه  | 

نیمه شعبان

 

    

       سلاااااااااااااام!!

      من بازم اومدم!!

      تبریک    تبریک    تبریک ۱۰۰ تا تبریک!!!

     نیمه شعبان، ولادت حضرت صاحب الزمان(عجل الله فرجه شريف) رو به همتون تبريك مي گم و   ازهمتون التماس دعا دارم و مي خوام كه توي اين روز عزيز منو از دعاي خيرتون محروم نكنين!!

التماس دعا

فعلاً... تابعد...بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط هانیه  | 

....

سلام...سلام...صد تا سلام

من بعد از مدتها اومدم!!!

اولاً:عید مبعث همتون یه عالمه مبارک باشه!!

دوماً: توی این چند ماه هیچ اتفاق تازه ای نیافتاد که براتون تعریف کنم جز اینکه:

۱) کارنامه هامونو دادن و منم کارنامه مو درسته چال کردم تو باغچه(البته کپی شو چون به درد همون جا می خورد و منم نمی خواستم کسی از افتخار افرینی های من با خبر بشه که از خودش ناامید شه!!) دیدید چقدر متواضعم؟؟؟

۲)طبق معمول هر سال چون مدرسه ی ما فکر می کنه که ۹ ماه شال تحصیلی کافی نیست که ما بریم مدرسه ما از وسطای تیر دوباره هلک و هلک پاشدیم رفتیم مدرسه الانم چندین هفته اس که دوشنبه ها و سه شنبه ها داریم می ریم مدرسه!!!(خداییش خیلی بد بختیم)

اینم خلاصه ی اتفاقاتی که توی این چند ماه افتاد!!

فعلاً ...تابعد...بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط هانیه  | 

هفته ی مصائب....

سلام!!

من بعد از یه ماه اومدم!!!

خوبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟

منم خوبم!!

اين هفته اي كه گذشت..نه ...هفته ي پيشش واقعاً هفته ي مصائب بود!!!

امتحان پشت امتحان!!

درس پشت درس......

خدا از اين هفته ها نصيب گرگ بيابون نكنه!!.

درست از يكشنبه با آزمون جامع شروع شد و تا همين چهارشنبه ادامه داشت!!

يكشنبه... آزمون جامع

دوشنبه...جغرافي

سه شنبه... تاريخ ايران و جهان

چهار شنبه... جامعه

پنجشنبه...ادبيات

(خدا رو شكر اين يه روزو امتحان نداشتيم ولي بايد عين خر واسه تاريخ ادبيات شنبه مي خونديم!)

شنبه...تاريخ ادبيات

يك شنبه و سه شنبه امتحان نداشتيم!!

دوشنبه اقتصاد

چهار شنبه ... عربي 

تازه پنجشنبه هم كنفرانس تاريخ ادبيات داشتيم كه افتاد واسه ي هفته ي ديگه فردا هم دوباره ادبيات داريم!!!

نمي دونم كي اين مصائب ما تموم ميشه!!!

مغزم هنگ كرده ديگه!!

خدايي شما بوديد مغزتون هنگ نمي كرد؟؟؟

تازه ........كاش حداقل يكي از امتحانامو خوب مي دادم!!

همه رو در حد دو سه نمره نوشتم!!

همينشم كليه!!!

پس چي ؟؟؟ نمره ي كل امتحانام رو هم ديگه مي شه شونزده!!!

ايشا... يكي از اين هفته ها نصيب شما هم بشه تا منو درك كنين ولي نصيب گرگ بيابون نشه!!!

فعلاً... تابعد ... باي

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط هانیه  | 

عيــــــــــــــــــد...

   

اللهم صلّ علی محمّد و ال محمّد!!(و عجّل فرجهم)

سلااااااااااااااااااااام!!!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

راستی!! هر ۲ تا عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررک!!!

آرزو میکنم سال خوفی داشته باشید!!!

فعلاْ ... تا بعد ... بای

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:51  توسط هانیه  | 

آبله مرغــــــــــــــــــــــــــــــون...

سلام!

جاتون خالی بعد از اون روزی که غیبت کردم دو روز دیگه ام رفتم مدرسه تا اینکه سه شنبه بعد از ظهر دیدم یه عالمه جوش زدم با جیغ و ویغ رفتم پیش مامانم که خندید و در حالی که می خندید زد روی شونه ام و گفت تا ده روز نمی خواد بری مدرسه بعد وقتی دید دارم عین هالو ا نگاش می کنم گفت ابله مرغون گرفتی!!!

اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعدش که رفتیم دکتر، دكتره نامردي كرد و يه بمب شيميايي كوفيد تو حال منو گفت: اين جوشايي كه من فكر مي كردم حساسيته (اخه ديشبش يه جوش پاي چشم زده بود قدكف دست و اين دكتره گفته بود حساسيت فصليه) آبله مرغونه. آبله مرغونم اين جوريه كه اولش اين جوشا رو مي زني بعد اين جوشا ميشه عين تاول بعدشم شروع ميكنه به خارش تا وقتي كه خشك بشه و خوب بشه.

بعدشم تا ۱۹ اسفند بهم گواهي داد كه نرم مدرسه!!!

دو روز اول خيلي وحشتناك بود........سرگيجه، درد،استخون درد، و ...

ولي از فرداش حالي به حولي.....راه ميرفتم و خوش مي گذروندم خيلي حال داد فقط وقتي حالم گرفته ميشد كه خودمو تو اينه نيگا ميكردم.......شده بودم شبيه بوزينه!!!

راستي! ۹ اسفند تولدم بود ولي نشد كه روز تولدم اپ كنم اخه

 حالم خوب نبود!!!

دلم واسه دوستام تنگيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!!!

فعلاً..... تابعد.......باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط هانیه  | 

یه روز غیبـــــــــــــــــــت....

سلام...

جاتون خالي ديشب اين بنده ي حقير تب و لرز كردم و با سه تا پتو غر ميزدم كه چرا به من پتو نميدين!

صبح عين بچّه هاي خوب و گل از خواب بيدار شدم و رفتم كه صورتمو بشورم ولي با كمال تعجب ديم كه به جاي دستشويي رفتم تو اتاق دادشم و دارم دنبال شير اب مي گردم...

بعد از كلي فكر كردن يادم اومد كه دستشويي كجاست!!!

خلاصه با هزار بد بختي لباس پوشيدمو  اومدم كه برنامه حاضر كنم ولي يادم نمي يومد كه امروز چي داريم!!

يه نگاه به كتابام كردمو اخرش به اين نتيجه رسيدم كه از هركدوم خوشم اومد همونو ببرم ولي چون از هيچكدوم خوشم نيومد همشونو ريختم تو كيفم بعد كيفم خيلي سنگين شد به خاطر هين همشونو در اوردم و با يه سر رسيد راهي مدرسه شدم!

درست جلوي در خونه بودم كه مامانم گفت خيلي خنگ شدم امروز و منم حرفشو تاييد كردمو گفتم كه فكر مي كنم به هر كدوم از پاهام يه وزنه ي ۱۰۰ كيلويي اويزون كردن!!

همون موقع يه اتفاق تاريخي افتاد و مامانم براي اولين با بهم پيشنهاد كرد كه نرم مدرسه....( چشمام پر از اشک شوق شد) و گفتم خیلی خوشحال میشم اگر مدرسه نرم!!!

حدوداْ چند شاعت بعدش حالم انقدر بد شد که رو به موت بودم  به خاطر همین  مجبورم کردن که با مامانم برم دکتر... دکتره هم نامردی نکرد و بهد از ۶ ساعت با فس فس معاینه کردن واسم دوتا امپول دگزامتازون و دو تا پنی سیلین نوشت!!

چشمتون روز بد نبینه یکی از دگزامتازونا و یکی از پنیسیلینارو باید همین امروز می زدم!

خانومه شبیه قصابا بود وقتی می خواست تست کنه انگار داشت به دست گاو امپول می زد امپولو نیم متر برد بالا و با سرعت ۷ کیلومتر  در ثانیه روی دست من بدبخت فرود اورد که حس از تنم رفت و با چشمای پر از اشک و مظلومانه بهش نیگا کردم که خندید و من با دیدن دندوناش می خواستم هرچی خوردمو (روم به دیفال) بالا بیارم!! دندوناش یکی بود ۳۱ نبود بود ......فقط یه دندون به لثّه ي بالاييش داشت كه اونم در شرف افتادن بود

امروز از اينكه مدرسه نرم توبـــــــــــــــــــــــــــــــه كردم!!!

نمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي خوام غلط كردم به خدا!!!

فعلاً...تابعد...باي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط هانیه  | 

بازم عکس...

          

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:50  توسط هانیه  | 

فاجعـــــــــــــــــــــــــــه...

فاجعه می دونی یعنی چی؟؟؟

فاجعه یعنی فاجعه های امروز من!!

فکرشو بکن......سه تا فاجعه پشت سر هم درست کردم!!!

اوّلين فاجعه عربي بود كه توش فعل ماضي رو مضارع ترجمه كردم و به جاي ۵ نوشتم ۸ و خلاصه اشتباه احمقانه اي نبود  كه من توي اين برگه نكنم.

فاجعه ي دوّم تاريخ ادبيات بود كه بعد از ۲۰ دقيقه كتاب باز كردن و از اين و اون تقلّب گرفتن و تقلّب اشتباه رسوندن فهميدم كه اگر از ۸ نمره ۲۵/۰ هم بگيرم كلّي هنر كردم و احتمالاً از خوشحالي از مدرسه تا خونه برقصم!!

فاجعه ي سوم زنگ ديني بود كه ايه هارو جابه جا معني مي كردم و سوالاي درس توكل رو جاي محبت جواب مي دادم و محبت رو جاي توكل.....اخرشم خانم نعمتي تصميم گرفت كه من برم بشينم و بيشتر از اين چرت و پرت نگم....بعدشم در كمال تعجب من بهم داد بيست كه نزديك بود از خوشحالي بال در بيارم  روم به ديفال خودمو خيس كنم!!!

فعلاً... تا بعد.... باي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:8  توسط هانیه  | 

نامه ی فدایت شوم.....

                                                               

          

به به به اين دست خط و اين املا  !!!...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط هانیه  | 

....

سوار اتوبوس مي شم

عصبانيم

احساس مي كنم شبيه كوزت شدم

اتوبوس عين فرقون راه ميره

مهسا اينا رفتن و منو عين بچّه هاي بي سرپرست تنها گذاشتن

خانومه زل زده بهم

مي خوام چشماشو در بيارم!

يه جا خالي ميشه

شيرجه مي زنم رو صندلي

جام تنگه.......زانوهام ميره تو چشمم

تازه مي فهمم كه درست رو اونجايي نشستم كه چرخ  اتوبوسه!

تا تصميم مي گيرم بلند شم يه خانومه مي شينه كنارم!

كيفش اندازه يه بچّه ي ۵ ساله اس

گوشه ي كيفش مي ره تو كلّيه ام!

آي....صداي اتوبوس نمي ذاره خانومه صدامو بشنوه!

خودمو مي چسبونم به شيشه!

تو دلم به زمين و زمان فحشاي ركيك ميدم!

مي رسيم پاركسوار!

"خانوم ايستگاه اخره".....بعد يه ربع صدامو ميشنوه و پياده مي شه!

دستمو مي گيرم به كلّيمو كيفمو دنبالم رو زمين مي كشم!

دلم ژانوالژان مي خواد كه بياد كيفمو بگيره و ببره!

سوار ميني بوس ميشم!

ميشينم رو صندلي تكي كه كسي كنارم نشينه!(مخصوصاً افغاني)

احساس بدي دارم

از جام بلند ميشم.......نيگا مي كنم....صندلي سوراخه!

به همينم راضيم .... تا ميام بشينم پيره زنه هولم مي ده و رو صندلي ميشينه!

عين بد بختا نيگاش مي كنم!

مي گه پام درد مي كنه!

مي خوام بگم منم روحم درد مي كنه كه بلند شه ولي ميني بوس عين فرقون راه مي افته و قار قارش بلند ميشه.....

خفه ميشم و ۴۵ دقيقه عين عمو عضرائيل بالا سر پيره زنه واميستم!!!

دلم صندلي مي خواد.....

فعلاْ.....تا بعد....بای

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط هانیه  | 

تموم شـــــــــــــــــــــــــــــــــد...

تموم شد...

بالاخره تموم شد.....

امتحانامون بالاخره تموم شد...

۱ ماه تارخ و جغرافی و ادبیات و زبان و زبان فارسی و تاریخ ادبیات و هزار جور درس مزخرف دیگه خوندن

بالا خره تموم شد.....(چقدرم که من می خوندم....جون خودم!!!)

هرچند که همه رو کمی تا قسمتی  خراب کردم و نمره هام از ۱۴ و  ۱۵  بالا تر نمی یاد  ولی کی اهمیت میده؟؟؟ مهم اینه که تموم شده!!!

البته اصلاْ فکر بد نکنیناااااااا من اصلاْ پشیمون نیستم!!!

پس ۱۴ و ۱۵ رو گذاشتن واسه چی؟؟؟ 

واسه این که من بگیرمشون دیگه!! مگه نه؟؟؟؟

فعلاْ .... تا بعد.... بای بای 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:16  توسط هانیه  | 

...

سلاااااااااااااام!

امروز داشتم بعد از خوردن یه ظرف پر قیمه از مدرسه می یومدم و حسابی سر حال بودم که یه سری اتفاقات باعث سد بشم عین سگ اقای پتی بل!!

۱) ۵/۴ (البته با کمی اغراق) وایسادم واسه اتوبوس. ثمینم بود و اخراش دیگه چشمامون چپ شده بود انقدر به ته خیابون نیگا کرده بودیم! وقتی ام که اتوبوس اومد باورمون نمیشد این اتوبوس باشه!! فکر می کردیم سرابه!!  

۲) رسیدم به مینی بوس و خودمو پرت کردم توش و روی یه صندلی نشستم که هنوز ۵ ثانیه نگذشته بود که یه اقایی اهل ایالات متحده ی افغانستان نشست کنارمو تا  اخر مسیر دود سیگارشو فوت کرد تو صورتم!! ( احساس می کردم شیمیایی شدم) اون موقع بود که از ته دل ارزو کردم کاش یکی از اون ماسکا یی که تو میدون جنگ می زنن به صورتشونو خانم پور فرخی خیلی ازشون خوشش می یادو داشتم!!!

۳) ۵/۱ تو اسانسور گیر کردم. وقتی بعد از ۷ بار فشار دادن زنگ دیدم هیشکی نمیاد کمک مجبور شدم اون کف بشینم تا بالاخره یکی از خواب ناز بیدار شه و به کمک این بنده ی بدبخت بیاد!!

این اتفاقات جلیله باعث شد که وقتی اومدم خونه و بهم سلام کردن عین سگ اقای پتی بل شروع کردم به پاچه گیری!!! الان بابام اینا همه شلوارک پاشونه ( البته شلوارکشون قبلاْ شلوار بود ولی چون من تا زانو  پاچه هاشونو گرفته بودم شد شلوارک!!!)

فعلاْ.....تابعد.......بای!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:27  توسط هانیه  | 

ژاپنی ولی خوشگل........!!!

                                       

با اینکه ژاپنیه ولي خوشگله نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:9  توسط هانیه  |